فدای اون خنده هات بشم
پسر گلم الان خیلی آروم توی گهواره ات خوابیدی.هنوز هم توی گهواره کنار تخت مامان و بابا می خوابی. تا چند وقت دیگه که بخوای توی تختت بخوابی باید دکور اتاق رو کامل عوض کنم و تخت تو رو بیارم توی اتاق خودمون.
راستی این دومین سالی هست که تو ماه رمضان تو با ما هستی.البته با وقتی که توی شکم مامانی بودی میشه 3 سال.و الان سه ساله که من نمی تونم روزه بگیرم.آخه هنوز هم به تو شیر میدم و روز به روز دارم ضعیف تر میشم.
مامان جون وقتی اومده بود شیراز پیشمون مربای آلبالو واسمون درست کرد و تو هم وقتی در یخچال رو باز میکنم میگی آبالو .لبت رو غنچه میکنی و منم ذوق میکنم.
لثه های پایینت هم خیلی زیاد متورم شده و دیشب هم خیلی بی خواب شده بودی.فکر کنم به خاطر دندونات باشه.ساعت 5 صبح بود که از سر ناچاری تلویزیون رو روشن کردم و گذاشتم شبکه براعم. موجودات زمین و آسمان و دریا رو نشون میدادکه همگی می خواستند بخوابند.وقتی گنجشک رو نشون میداد میگفتی گوجی به دریا که میرسید میگفتی آب.البته قبلا به آب فقط میگفتی آاما الان کامل میگی.منم با چشم پر از خواب هر چیزی که تو میگفتی رو تکرار میکردم.تا اینکه خوابم برده بود و وقتی بیدار شدم دیدم تو هم خوابی و تو رو بردم توی گهواره ات خوابوندم و برای اولین بار تا ساعت 11صبح خوابیدیم.
امروز نزدیک ظهر داشتم تلفنی با عمه طیبه صحبت میکردم تو هم توی اتاق بودی.به عمه گفتم عجیبه ایلیا توی اتاقه و صدا هم نمیده نمی دونم داره چی کار میکنه.بعد با خودم گفتم توی اتاق که چیزی نیست که خطر داشته باشه تلفن رو که قطع کردم وااااااااااااااااااااای بذار عکسش رو بذارم خودتم ببین با رژلب من چی کار کردی




فدای اون خنده هات بشم
